على اكبر دهخدا

627

امثال و حكم ( فارسى )

كه اى دايهء بچهء شير نر * چه رنجى كه جان هم نيايد ببر بكوشى و او را كنى پرهنر * تو بى بر شوى چون وى آيد ببر نخستين كه آيدش نيروى جنگ * همان پروراننده آرد بچنگ . فردوسى . چنين گفت دانا كه با خشم و جوش * زبانم يكى بسته شير است زوش « 1 » ببند خرد در همى پايمش * كه بكشدم ترسم چو بگشايمش . اسدى . رجوع به : زبان سرخ ، سر سبز . . . ، شود . چنين گفت دانا كه دختر مباد * چو باشد بجز خاكش افسر مباد ( . . . بنزد پدر دختر ار چند دوست * بر دشمنش مهترين ننگ اوست . ) اسدى . رجوع به : چنين گفت مر جفت را . . . ، شود . چنين گفت داننده دهقان پير * كه دانش بود مرد را دستگير . فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . چنين گفت شير ژيان با پلنگ * كه برغرم چون روز شد تار و تنگ بنيك و بد كار خود ننگرد * بيايد دمان پيش ما بگذرد . فردوسى . رجوع به : اشتر چو هلاك گشت . . . ، شود . چنين گفت مر جفت را باز نر * چو بر خايه بنشست و گسترد پر كزين خايه گرمايه بيرون كنم * ز پشت پدر خايه بيرون كنم « 2 » ( دلاور چو پرهيز جويد ز جفت * بماند به آسانى اندر نهفت بدان تاش دختر نباشد ز بن * نبايد شنيدنش ننگ سخن . . . ) فردوسى . نظير : چنين گفت دانا كه دختر مباد * چو باشد بجز خاكش افسر مباد بنزد پدر دختر ار چند دوست * بر دشمنش مهمترين ننگ اوست به اختر كسى دان كه دخترش نيست * چو دختر بود روشن اخترش نيست . فردوسى . چه نكو گفت آن بزرگ استاد * كه وى افكند شعر را بنياد آنكه را دختر است جاى پسر * گرچه شاهست هست بداختر . سنائى . چه خوش گفت شاه جهان كىقباد * كه نفرين بد بر زن‌نيك باد . سعدى . رجوع به : المكرمات دفن البنات ، شود . « 3 » چنين گفت مر جفت را ماده شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير ببريم از او مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا و مادرش خاك . فردوسى .

--> ( 1 ) زوش ، خشمگين . ( 2 ) مايه بمعنى ماده در برابر نر و خايهء اول و دوم بمعنى تخم و سومى خصيه است . ( 3 ) در معنى اين حديث گفته‌اند كه مراد از دفن بنات بشوى دادن آنانست .